خرید بک لینک
الان کجایی؟ رو تخت؟ دست و پاهاتو بکش مثل وقتایی که میخوای خستگی در کنی لپت رو توی بالش فرو کن پتو رو عاشقانه تر بغل کن پاهاتو روی نرمی تشک بکش... کردی؟؟؟؟ خب... حالا بگو خدایا شکرت .. دلتنگ روزای بچگی شدم.. روزای از هر دوجهان آزاد.. همون وقتایی که تو حیاط خونه پدربزرگ زیر آسمون به ستاره های پرنور و شفاف و اون درخت چنار تنومند و خیلی بلند نگاه میکردم تا وقتی که خوابم ببره.. الان دیگه نه خونه مادربزرگی هست ، نه تختی توی حیاط ، نه چنار بلندی ، نه آسمون پرستاره ای و نه کودک بی دغدغه ای ... توی بهشت حتما هرشب یه دونه از اینا سفارش میدم... پی نوشت: + (اسمش را میکشد) قول میدی بعدا منو ببری کویر زی

برچسب: پرستاره,گمشده, نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:51

همین که خواب باشی و ساکت

و من فقط صدای قلبتو بشنوم و

با هر نسیم بوی بدنت به صورتم بخوره، من زنده ام...


برچسب: آرام, نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:51

چشمای شفاف و شیشه ای ت رو بسته بودی و من، ته ریش کم ، موهای دست و تک تک اجزای بدنِ روحی که عاشقشم رو با ذوق نگاه میکردم.. حتی فیلم و عکس هم دیگه اقناع نمیکرد لحظه هارو... چشاتو بسته بودی و نسیم یواشی میوزید و بوی تن تورو بهم هدیه میکرد... پاهای ظریفم رو کنار کفشای بزرگ و مردونه ات گذاشتم و از اینکه خانومِ تو باشم، قند تو دلم آب شد... هنوز از پله های منتهی به دانشکده فنی بالا نرفته بودم که دلم برات تنگ شد.. داشتی میرفتی و قلب منو هم از جاش کندی و بردی... از جاش کندی و بردی .... وقتی برگشتم خوابگاه دلم نیومد لاک قرمز رو از انگشتام پاک کنم.. آخه یادگاری تو بودن... آخه چطور دلم میومد پاکشون کنم؟

برچسب: بیدارم,بخواب,روتو,بپوشونم, نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:51

مقدمه: یکی از وبلاگایی که میخوندم رو چند وقته سر میزنم هی میبینم هنوز پست نذاشته خیلی حرصم گرفته از دستش :)) .. حالا میفهمم دوستایی که لطف دارن وقتی میان اینجا و با پستای تکراری مواجه میشن چقد دلشون میخواد یه بلایی سرم بیارن :)) 1. سریال breaking bad چه پایانی داشت :(( ... آخ که چه پایانی... بیخود نیست تو گینس ثبت شده.. بیخود رتبه تک نداره تو IMDB... جدا از همه چیزش که بی نقص بود, همچنین بسیار سریال اخلاقی و عمیقی بود.. 2. ام هم اتاقیم میخواست بره کوه, انتظار داشت عینک آفتابی نازنین 500 هزارتومنیم رو بهش بدم.. که ندادم :)) حالا اگه عینک 30 تومنی تزئینیم رو میخواست میدادم :)) 3. مسافرت رفتیم

برچسب: گذشت,اخیرا,آیکن,تفکر, نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:51

صفحه بندی